خاطرات بزهای من

آنچه در اینجا ثبت می‌شود گوشه ای از خاطرات گذشته ، حال و آینده من و بزهایم است همین

خاطرات بزهای من

آنچه در اینجا ثبت می‌شود گوشه ای از خاطرات گذشته ، حال و آینده من و بزهایم است همین

نمایشگاه

دیروز رفتم نمایشگاه کتاب. مثل پارسال نبود ولی اونقدرها هم که تبلیغات منفی می‌کردند،‌نبود. ولی شلوغی‌اش مثله همیشه بود . اگه تو نمایشگاه برگزارمی‌شد خیلی بهتر بود. یکی از عیب‌های بزرگی که خیلی به چشم اومد، نداشتن راهنمای مناسب برای غرفه‌‍‌های دانشگاهی بود. من چند تا کتاب می‌خواستم بخرم، چون نتونستم ناشرها رو پیدا کنم از خیر خریدنشون گذشتم . امروز صبح دوباره رفتم و چند تا کتاب دیگه خریدم. می‌خوام برم مسافرت وگرنه بعدازظهر دوباره می‌رفتم چون هنوز چندتایی دیگه از کتابهایی که باید بخرم، نخریدم. در کل خوب بود. عادت هرساله رو هم از دست ندادم و یک گشت کامل تو کتاب‌های عمومی زدم چندتایی کتاب شعر و فلسفه و این جور چیزها هم خریدم یک کتاب هم خریدم و نویسنده‌اش هم که همونجا بود امضاء‌اش کرد.

در اثر الواتی زیاد که تو نمایشگاه داشتم دیشب داشتم با تلفن صحبت می‌کردم که پای تلفن خوابم برد. صبح بلند شدم گوشی رو گذاشتم سرجاش. نمی‌دونم اون بنده خدا که داشتم باهاش صحبت می‌کردم رفته سر کدم پیچ. هنوز هم ازش اطلاعی در دست نیست.

یک جدول مندلیف تبلیغاتی هم گاج داد که اولین چیز بدرد بخور تبلیغاتی به حساب میاد.
نظرات 3 + ارسال نظر
صونا چهارشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 10:12 ب.ظ http://www.hoveyat.blogsky.com

سلام ودرود؛
نه خواب نیستم،یعنی برای نوشتن آره خوابم و این خواب تقریبا بعد از این 1 سالی طول خواهد کشید!
فقط یک مسئله ای این وسط مطرح!!!!
اونم اینه که دلم نمی یاد دوستای خوبی مثل شماهارو تنها بذارم!!!
دلم براتون خیلی تنگ میشه!فقط یه قول بدین که تا 1 ساله دیگه وقتی می یام بازم ببینمتون،یعنی شاید بعضی وقتها بهتون سر بزنم ولی این دیگه آخرییش بود!تا 1 ساله دیگه!!!!
راستی چه قدر مطلب نوشتید!
اسم کتابه بادبادک باز هست؟!
نام نویسنده و انتشاراتش چی هست که ما هم بی نصیب نباشیم!
(البته اگه دوست دارید بفرمایید!)

کار جدید و دردسر های جدید تر!!!!
نمایشگاه به اون بدی هم که می گن بد نبود؟!
می تونم بپرسم بد چیه؟!!!!!!
به جای پیشرفت، ماشاء الله گوش شیطون کر تنزل می فرمایند!!!
شلوغی که غوغا می کرد بخصوص جمعه(روزای دیگه بهتر بود)
داخل غرفه ها راهنما نبود هیچ!!!!جایگاه اطلاع رسانی و نقشه بیرون محوطه ی اصلی بود و برای پرسیدن بایستی یک دو ِ ماراتون انجام می دادی!!!!
البته این قضیه در مورد خرید نهار و آب و ... هم مطرح بود!!!!
انگار صحرای محشر بود!!!!
ماشا ءالله انتشارات هم چه قدر به ترتیب حروف الفبا بود!!!!
ووووووووووو......
راستی منو یادتون نره!
"معبودت نگهدارت"







ما که دلمون تنگ می شه. دو سه نفر هستند که با کامنتهاشون همیشه ما رو خوشحال می کنند که اونا هم دارن می رن یکی یکی.

بعضی وقتها آدما باید یه تصمیمایی بگیرند و پاش هم بایستند. و این نیاز داره از یک سری از کاراشون بزنند.
امیدوارم که همیشه موفق باشید. ولی این وسطها اگه فرصتی دست داد حتما به ما سر بزن که خوشحال خواهیم شد زیاد.

ژ یگولو پنج‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 12:29 ق.ظ

سلام اقا...

خوبی...

ببخشید من دیر به دیر بهت سر میزنما...

ممنون از همه سر زدنات...

میخوام بگم از یادم نرفتیا ولی خب فرصت نمیشه که زود به زود بیام..به هر حال...

ایولللل نمایشگاه کتاب رفتی؟ چه خوب..منم دوست داشتم بیام..ولی نشد...

خوش باشی اقا..فعلا..یا حق...

ما خوشحال می شیم از دیدنتون حتی اگه دیر به دیر بشه .
ولی از آنجا که شما همیشه به روز هستید ما که نمی تونیم تو ماراتون شما موفق بشیم.
نمایشگاه هم آشن دهن سوزی نبود امسال که آدم حسرتش رو بخوره ولی ما رفتیم که نگین آدم مثلا باسوادها نمایشگاه نیومدن.

باز هم مرسی دوست خوب من.

لی لی سه‌شنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1386 ساعت 10:17 ب.ظ http://liliana.blogsky.com/

احتمالا ایشون داشتند زیاد صحبت می کردن که شما خوابتون برده!!!!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد