یه جایی گیر کردم تو کارم که دو هفته است یک خط هم جلوتر نرفتهام. در طول چند روز گذشته خودم رو سرگرم چند تا کار دیگه کردم یه کمی فکرم آزاد شه . امروز دوباره اومدم سر همون برنامه قبلی ولی از صبح تا حالا هرچی بهش ور رفتم تکون نخورد که نخورد. دیگه عصابم رو داغون کرده. جزء معدود کارایی که زورم بهش نرسیده. توش موندم چیکار باهاش بکنم.
امروز تا ظهر در نئشگی رمان دیشبی فرو رفته بودم. به زور خودم رو بعدازظهری کشیدم بیرون یکم کار کنم. ولی خب به نتیجهای نرسیدم.
خوشبختانه یکی دو ساعت پیش تونستم با دوتا از بروبچ قدیم دانشگاه، که خیلی وقت بود ازشون بی اطلاع بودم ، چند دقیقهای صحبت کنم. بد نبود.
به نظر میرسه که باید آخر هفته باید برم خوزستان. اگه مشکلی پیش نیاد در نه سال گذشته این اولین باری است که در همچن زمانی میرفم خوزستان.
دانشگاه امیرکبیر هم فعلا به گند کشیده شده ، مثل همیشه که یکی هست هر چند وقت یک بار یک گه کاری توش بکنه تا بوی گندش همه جارو بگیره. من نمیدونم واقعا اونا هم چین چیزی نوشتن یا نه ولی هیچ چیز از هیچ کس بعید نیست. چه اینطرفی باشه چه اونطرفی. اونی که مهمه اینه که دانشجوهای دانشگاه امیرکبیر آخر نتونستند شعور سیاسی دانشجویی را نشون بدن. قدیما که نکردن ،امروز هم نکردن بعید فرداهای دیگهای هم این کارو بکنند.