نشسته بودم غمگین و درهم ریخته که آرام و سنگین وارد اتاق شد
از وقتی از دانشگاه رفته بود دیگه ندیده بودمش چند باری هم تلفن زده بود و روی پیغام گیر خونه پیغام گذاشته بود که بهش زنگ بزنم
ولی من فرصت نکرده بودم ؛ اینقدر که درگیر زندگی جدیدم شده بودم
آخرش هم تبریک شو روپیغام گیر برام فرستاده بود . چقدر هم آرزوی خوشبختی کرده بود ......
کمی که سرشو این طرف اون طرف کرد چشماش منو که دید، ایستاد
آهسته حرکت کرد ، پنج شش متری فاصله بود بین ایستاده او و نشسته من
وقتی شروع به حرکت کرد من هم استخوانهای وارفته از هم خودم رو جمع کردم تا بلند شوم
همینکه رسید بدون هیچ حرفی منو بین هردو دستش طوری که انگار برادرش رو بغل می کرد، محکم تو آغوشش گرفت که من بی اختیار آتیش گرفتم و اشکام سرازیر شد ......
تمام خاطرات چند ساله گذشته توی چند دقیقه ای که سرم روی شانه اش بود با دور تند در ذهنم راه افتادند فریادزنان
یاد روزهایی که با هم کوه می رفتیم
روزهایی که با هم تو پارک آش رشته دست پخت ندا رو می خوردیم و برا اینکه حرصشو دربیاریم بیخود به آشپزیش ایراد می گرفتیم
یاد روزهایی که باهم تو حیاط دانشگاه نهار می خوردیم
یاد روزهایی که تا دیروقت دانشگاه می ایستادیم و به بهونه درس خوندن حرف می زدیم؛ از همه چیز بجز درس
و آخرش که چه بچگانه و بخاطر چه چیزی اون همه یاد رو کنار گذاشتیم
سرم هنوز هق هق کنان روی شانه است که توی گوشم می گه : از عمق وجودم متاسفم
و چقدر آتش درونم فروکش کرد
آرام کنارم نشست
پرسیدم کی بهت گفت فکرنمی کردم بدونی
با همون صدای نازک همیشگی اما سوخته گفت
از بچه ها همیشه سراغتو می گرفتم دیروز بهم خبر دادند
فکردم نمی بیآیی
چقدر وحشتناک گفت: اونی که با دعوت باید بری مجلس عروسیه ، مجلس عزا دعوت نمی خواد
و من یادم اومد که چقدر رو دعوت نکردنش برا عروسی پافشاری کردم
سلام
اولا من منتظر دعوت عروسی هستم
دوما می دونی این قدر امتحان سخت تو زندگی هست که بعضی مواقع آدم شکر به همین امتحان های تو دانشگاه می کنه
سوما
مجلس عزای کی بوده؟