هفت هشت ماهی می شد که رفته بودم ژاپن . بعضی روزهای تعطیل که دور هم جمع می شدیم و فرصتی می شد چیزهایی هم می خوردیم
اون روز پاییزی رو هیچ وقت فراموش نخواهم کرد حتی تا آخر عمرم .
نزدیک خونه ما یه پارک کوچک بود که توی اون پارک چند تا کیوسک تلفن هم بود که از آنجا به ایران تلفن می زدیم .
نشستیم روی چند تا نیمکت نزدیک تلفن ها .
من یک دفعه خر شدم گفتم الان میرم مخ اون دختری که توی باجه تلفن هستش رو می زنم
اونا گفتن مگه اینجا ایرانه . اینجا نمی شه و از این جور چیزها
بلندشدم رفتم.
ایستادم جلو باجه تلفن .
دیدم داره به سرعت کارت تلفن عوض می کنه . فکری به خاطرم رسید ، فرصت رو غنیمت شمردم و چند تا زدم به در و رفتم تو باجه . بهش گفتم روشی بلدم که موقع تلفن زدن پول خرج نکنه .
کارت رو گذاشتم تو تلفن و اون تلفن رو برداشت و صحبت کرد هنگام صحبت کردن متوجه شدم که اون داره خودش رو به من می چسبونه من هم که یه جوری شده بودم
حواسم پرت شد و نتونستم کارت رو دربیارم و کارت سوراخ شد.
بهش گفتم برات کارت بخرم اون قبول نکرد .
حدود یک ساعتی با هم صحبت کردیم . بعد من بهش گفتم می خوام بیام پیشت و با هم باشیم
خیلی استقبال کرد و برای ساعت 8 شب قرار گذاشتیم .
بلند شدیم چرخی زدیم و رفتیم خونه .
کمی زودتر راه افتادیم . سر قرار که رسیدیم دیدم اون زودتر از ما اومده .جوری لباس پوشیده بود که هر آدمی رو هوسی می کرد
گفت بریم خونه شما .من گفتم نمی شه . رفتم خونه اونها
کم کم نزدیک شد و دست و پامون رفت تو هم . . . .
ظهر روز بعد با صدای دوستانش که تازه اومده بودن از خواب بیدار شدم . با دوستاش هم آشنا شدم بعد هم لباس پوشیدیم ازخونه با هم اومدیم بیرون منو تا خونه رسوند .
از هم خدا حافظی کردیم . قرار دیگه ای نگذاشتیم
اون شب شد برگی فراموش نشدنی درزندگی من
حالا از اون شب هشت سال می گذره و من با خودم ارمغانی دارم که مثل فیلمی هر لحظه از جلوی چشمام می گذرد
اگه قرصهام پیدا بشه می تونم چند ماه دیگه از دست عزرائیل فرار کنم
لعنت به این ایدز که نمی شه از دستش فرار کرد

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت 1 : واقعه داستان برگرفته از داستان دیگری است ولی موضوع و شخصیتها تغییر کرده است
پی نوشت 2: داستان به مناسبت روز مبارزه با ایدز است