اعصاب ادم رو اره برقی می کشند . آخه این چه وضعیه . از یک هفته پیش برنامه ریزی می کنی برا یه مسافرت دو روزه (حالا 10 روز که نمی خواستیم بریم دو روز فقط می خواستیم بریم بلکه از این جهنم آسایش داشته باشیم ) وقتی همه کارهاتو انجام دادی هما هنگی هاتو هم کردی ، دقیقه 93 زنگ می زنه می گه حسش نیست .
حالا ما موندیم و مرخصی گرفته و وقتی که حروم کردیم برا برنامه ریزی این کار. بقیه دل مشغولی هاش بکار .
خداییش آدم تا ته می سوزه . این بز کامپیوتر 77 ی هم برا ما دیگه حس می گیره .
یادش رفت که دو ماه پیش ساعت 7 شب زنگ زد گفت دارم می رم شمال تنهام بیا بریم، ساعت 11 نشده تو ماشین داشتیم می رفتیم . تازه تو اون سفر من بیچاره 100 هزار تومن ناقابل گم کردم
این هم از رفاقت های این دور و زمونه این دیگه نزدیکترین آدم به ما تو این شهر سیمانیه خراب شده .
نمی دونیم که باید رو دیوار کی باید یادگاری بنو یسیم .
واقعا همون سگ بخاطر وفاداریش
یا همون دیوار که همیشه می شه بهش تکیه کرد
یا همون کلاغ که یه رنگه ، حتی اگه سیاه باشه.
بدبختی اینه که بز حفار رو هم دو در کردیم و برنامه اصفهان اون هم بخاطر شیراز ما هماهنگ شد . باز خوب شد که اون خودش برنامه ش رو تنهایی اجرا کرد حالا کار نداریم که بسوزه پدر عشق که چه کارها که نمی کنه . آدم خسیس رو وادار می کنه که شب بره هتل. واقعا
در مورد این بز حفار هم داستانی دارم امیدوارم فرصتی پیش بیاد که بنویسم بلکه یادم نره