خاطرات بزهای من

آنچه در اینجا ثبت می‌شود گوشه ای از خاطرات گذشته ، حال و آینده من و بزهایم است همین

خاطرات بزهای من

آنچه در اینجا ثبت می‌شود گوشه ای از خاطرات گذشته ، حال و آینده من و بزهایم است همین

یادداشت بی منظور هدفدار

می خوام بنویسم ولی دستم به نوشتن نمی ره . درباره موضعی می خوام بنویسیم ولی هیچی تو ذهنم نمیاد از بس که ذهنم تو گذشته و آینده آشفته وار می گرده .
می خوام بنوسم نه به این خاطر که چیزی نوشته باشم ، نه به این خاطر که فراموش نکنم ، به خاطر اینکه تخلیه شم ، به خاطر اینکه که فکرم آرام بشه .
اینقدر آدم های دور بر ما عجیبند و کار های خارق العاده می کنند که آدم بعضی وقتها باید بشینه و فقط تماشا کنه .
دوستی ها و رفاقتهای چند ساله بخاطر چیزهای که اصلا فکرش رو هم نمی کنیم به می خوره .
تمام تلاشتو می کنی کسی از دستت ناراحت نشه ولی می بینی نزدیکترین آدمها بهت براحتی کاری می کنند که تصمیم می گیری دیگه بعد از اون با کسی رفاقت نکنی
چقدر راحت دوست صمیمیت که چند سال با هم وقتهای زیادی رو صرف کرده اید تو صورتت دورغ می گه .
وقتی سعی می کنی درستش کنی و یه جوری قضیه رو حل کنی، طرف طلبکار میشه . بعد از مدتی می بینی داره کاری رو انجام می ده که همین چند وقت پیش حتی گفتنش از طرف تو یک تهمت محسوب می شده و تو فقط به جرم اینکه خواسته بودی از پیش کمکی کرده باشی باید کلی فحش ناسزا بشنوی .
یادمون باشه که بعضی از راهها رو تو زندگی همه از یک مسیر می رن و در واقع فقط یک مسیر وجود داره .حتی آدم اگه قبلا نرفته باشه با دیدن دیگران می تونه بفهمه خودش یا بقیه کجای مسیر هستند
خب در این شرایط باید با َاین آدم چیکار کنی . باید چی بگی . در اینجا باید چه تعریفی از رفاقت بکنی . تکلیف اون وقتهایی که برا همچی آدامهایی صرف کردی چیه.


نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد