امروز جشن عقدکنونی بز دانشمند من است . از صمیم قلب براش آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در تمام مراحل زندگی سعادتمند باشه
تو یکی دو ماه گذشته پشت سر هم خبر مرگ اطرافیانم می رسید دیگه داشتم به شنیدن خبر بد عادت می کرد بطوریکه انگار همه مردم اومدن تو این دنیا مصیبت ببینند
ولی از اول هفته دو سه تا عروسی دعوت شدم که اگه فرصت کنم حتی یکی از اونها رو هم برم خیلی خوب می شه . به خصوص که از نظر روحی وضعیتم مصیبت بار نشون می ده
از اول سال هم مثل اسب هر روز میام سر کار و تا نصف شب مثل بز کار می کنم . بنابراین اگه بتونم عروسی اشنویه رو برم خیلی خوبه .لااقل یکی دو روزی از تهران بیرون هستم.
اما این عروسی ها رو حتی اگه فرصت نکنم برم ، حداقلش اینه که خبرش خوشحال کننده است و انرژی مثبت به آدم تزریق می کنه، بخصوص که آدماش به من نزدیک هستن
اما دیشب خبری شنیدم که بیشتر از دوساله هرروز منتظر شنیدنش بودم .
اینکه می گم منتظر شنیدنش بودم منظورم اینه که کاری بایستی انجام می شد ولی همه انکارش می کردن اما در نهایت همونی شد که پیش بینی کرده بودم
. . . . . .
خدا بخیر کنه انگار این روزها هرچه آرزو می کنیم تحقق پیدا می کنه