امروز وقتی داشتم می آمدم شرکت همچی توچال وسوسم می کرد .
فکر می کنم اونهایی که امروز توچال رو دیدن یکی از اون روزهای خوب سال رو شروع کردن
اینقدر این منظره قشنگ و جالب بود که برا یک لحظه وسوسه شدم سر خر رو کج کنم و بزنم به دل کوه .
آخه از این صبح ها کم تو تهران می بینم. یک منظره زیبا از قله که توی ابرها خودش رو پنهان می کرد و از آسمان هنوز دود نگرفته تهران به همه مردم چشمک می زد
یاد اون وقتهایی افتادم که با بچه ها ساعت 7:30 صبح می رسیدیم نزدیکیهای شیرپلا و اگه تو این وقت از بلند گوی بالای پناگاه " از کفم رها "ی استاد شجریان هم تو دل سنگین کوه می پیچید و توی گوش می نشست واقعا احساسی بهشتی در درون آدم می نشست . همیشه وقتی از چند پله نرسیده به پایین پناگاه می رفتم بالا دلم می خواست صدای موسیقی سنتی تو گوشم فریاد بزنه البته معمولا می تونستم از واکمن استفاده کنم ولی دوست داشتم با صدایی که از برخورد با سنگها میپیچید تو گوشم حال کنم.
ولی حالا مثل یک ماشین باید صبح آفتاب در نیوده بدوی تو یک ساختمان تاریک تا شب که آفتاب رفته همونجا با یک کامپیوتر قراضه ور بری و هیچی هم از روز رو ندیدی
خب بالاخره عمر که می گذره و ما هم پیر می شیم فقط این خاطره ها هستند که از گوشه ای ساکت بعضی وقتها چیزهایی که حالا دیگه غریبه شدن رو در ذهنمون زمزمه می کنند.
عجب عنوان جالبی داری ...
حالا بز استعاره از چیه؟!!!