یه روزایی بزی داشتم ، یه بز توپ ، خیلی باحال بود همیشه می خندید ، اصلا اهل جدی حرف زدن نبود
امکان نداشت تو بتونی دو کلمه حرف جدی باهاش بزنی .
همیشه ی خدا نیشش تا بناگوش باز بود . هرچه بهش می گفتی کرکر می خندید
گذشت تا اینکه بز ما بزرگ شد . بچم اینقد بزرگ شد تا برا خودش مردی شد
کم کم سرو گوشش شروع کرد به جنبیدن هی مع مع می کرد از قضا ماهم نمی دونستیم چشه
روزها می گذشت هرچی ما می گفتیم بز خوشگلم چی شده او در جواب فقط می خندید
تا اینکه در یک روز گرم تابستانی وقتی با هم از کوه برگشتیم
خداحافظی کرد و رفت خونه
خلاصه از اون روز که باهم خداحافظی کردیم تا حالا بیشتر از 400 روز گذشته
و من دیگه اونو ندیدم
من فکر می کنم گرگ ناقلا بز ترک منو تا ته خورده