<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[خاطرات بزهای من]]></title>
		<link>http://boza.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[آنچه در اینجا ثبت می‌شود گوشه ای از خاطرات گذشته ، حال و آینده من و بزهایم است همین]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[جابجایی]]></title>
					<link>http://boza.blogsky.com/1387/05/01/post-108/</link>
					<description><![CDATA[امروز دوباره جابجایی اتاق داشتیم. قرار برای ما سه نفر بریم تو دوتا اتاق کوچیک که هردو اندازه همند. ولی قاعدتا تو یکی اش باید دو نفر و یکی هم یکی دیگه بنشینه. حالا حساب کنید فردا چه خبر خواهد شد. احتمالا ما سه نفر فردا همدیگه رو خواهیم کشت.<br>امروز فهمیدیم که یکی از معاون های اداره رفته برا ما سه نفر زیرابی رفته. فکر کنم این دفعه باید برنامه قتلشو بکشیم.<br>نمی دونم چیکار داره اینقدر مردم رو اذیت می کنه. دوباره رفته برای اون خانم هایی که کارمندهای خودشند حراست زیراب زنی کرده. بیچاره ها افسردگی گرفتن از بس این بشر رو تحمل کردن. خب از کار دولتی بیشتر از این انتظار نمی شه داشت.<br> اینهار رو اینجا نوشتم که یادم بمونه.]]></description>
					<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 16:18:04 GMT</pubDate>
					<comments>http://boza.blogsky.com/Comments.bs?PostID=108</comments>
          <guid>http://boza.blogsky.com/1387/05/01/post-108/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[مستاجر]]></title>
					<link>http://boza.blogsky.com/1387/04/31/post-107/</link>
					<description><![CDATA[تابستان و مصیبت اجاره نشینان. دیشب دوباره صاحب‌خونه زنگ زده بود و می گفت خونه رو تخلیه کن پسرم می خواد بیاد بشینه.<br>خودش که زنگ نزد خانومش زنگ زده بود. کلی باهم جرو بحث کردیم. آخرش هم گفتم من با شوهرت قبلا صحبت کردم به خودش بگو زنگ بزنه من با شما صحبت نمی کنم. <br>مشکل اینجاست که صاحب خونه من زن ذلیله و صحبتهای من و اون زیاد چیزهای مستندی حساب نمی شن. بنابراین دارم از امروز دنبال خونه می گردم.<br>همین]]></description>
					<pubDate>Mon, 21 Jul 2008 13:36:27 GMT</pubDate>
					<comments>http://boza.blogsky.com/Comments.bs?PostID=107</comments>
          <guid>http://boza.blogsky.com/1387/04/31/post-107/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[روز نه زیاد خوب]]></title>
					<link>http://boza.blogsky.com/1387/04/29/post-106/</link>
					<description><![CDATA[امروز روز خوبی نبود. شروعش با دوتا خبر بد بود یکی مرگ خسرو شکیبایی که با از دست رفتنش یکی از بازیگران صاحب سبک سینما و تلویزیون از دست رفت. دوم یکی از همکارم بچه‌اش هنگام بدنیا اومدن ازدست رفت که با توجه به اینکه حدود 15 ساعت در بیمارستان تحت مراقبت بود ولی در آخر با سهل انگاری دکترا و پرستاران که نتوستن تشخیص بدن بچه باید به صورت طبیعی بدنیا بیاد یا نه، باعث مرگ بچه شدن.<br>امروز دوتا کار دیگه هم داشتم یکی دوساعتی صبح در یک جلسه بیخود شرو ور شنیدیم بعدش هم نهار دعوت مدیر بودیم که این قستم البته بد نبود.<br>از ساعت دو هم در خواب و بیداری در عالم هپروت بودم تازه یکم بیدار شدم. این جور خلسه رو که به حالت نیمه بیهوشم رو باهاش خیلی حال می کنم.<br>امشب هم خیال دارم اگه شد برم ده رقمی رو ببینم.]]></description>
					<pubDate>Sat, 19 Jul 2008 17:33:44 GMT</pubDate>
					<comments>http://boza.blogsky.com/Comments.bs?PostID=106</comments>
          <guid>http://boza.blogsky.com/1387/04/29/post-106/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
